یک روز آفتابی
امروز صبح که از دانشگاه بر می گشتم کلی سر ایستگاه اتوبوس منتظر بودم اما انگارمیدونستن امروز بنده هم میخوام سوار اتوبوس واحد بشم به همین خاطر لج کردن و نیامدند! از قضا 30 منتظر ماندیم اما خبری نشد که نشد
از بخت بد ما، که خودم هم از سابقه نحس بخت اینجانب بی اطلاع نبودم دیدم یه تاکسی داره میگه 1 نفر حرکت !این خبر چنان شور و شعفی رو درمن ایجاد کرد که خدا و عابران شاهدند فقط، که به سان پلنگ به درون صندلی عقب یورش بردم
اما این شعف دیری نپایید!!!!از شانس بد من یه آقایی کنار دست ما بود خیلی جذاب؟حالا چرا جذاب ؟عرض میکنم
از اواسط راه پی بردم که انگشت سبابه ایشون تا بند سوم درون بینی ،که انصافا به حفره یکی از غار ها ی اطراف شهرمان شباهت بیشتری داشت ،فرو رفته است
هر چی سعی کردم خودم رو به اون راه بزنم یعنی من حواسم نیست !اما انصافا چیزی که متعجبم کرده بود این بود که این حفره ه!!!ا چه قدر ظرفیت جمع آوری داشتند؟ خب گفتم هر چند کیلو هم که باشه بالاخره مایحتوی اون رو خالی میکنه به زودی ؟اما حدسم از اساس بی پایه بود تخلیه که به اتمام رسید ،به جان خودم برای رد گم کنی همون دست آلوده رو به سر و صورتش کشید که یعنی چی ؟چه قدر هوا گرم و طرف:من دستم تمیزه!!!!اما بی شرف بدون اتلاف وقت شروع به حفاری اون حفره کرد !من موندم اون انگشت ها چه طور او تو جا گرفتن؟؟؟
دیگه تحمل نکردم و گفتم اخخخخخخخ خواستم بفهمه!
که اون هم خیلی فهمید؟ و بلافاصله مواد استخراج شده رو با انگشت سابید به زیر صندلی عقب ماشین
و بنده حقیر به محض رسیدن 150 تومان از اضافه پول رو عطایش رو به لقایش سپردم و مثل همون پلنگ اولی این بار از ماشین جهیدم و خودم رو از اون مهلکه نجات دادم
این هم صبح آفتابی ما بعد از 2 روز بارندگی!ا



