ستاره های شث تیره-----فریدون تنکابنی
در آغاز تاریکی بود و من هیچ نمی دانستم
آن گاه روشنایی آمد و من روشنایی را دیدم.و من آفتاب را بلعیدم که همچون شطی از طلا بر من جاری بود
و من شادی را شناختم و در جستجوی شادی گرداگرد خود نگریستم"هرچه آفتاب بر آن میتابید زیبا بود و من زیبایی را دیدم که چون یاسی سپید در آفتاب غلوده بود و چون لاله ای سرخ تن به آفتاب داده بود...
من اندوه را شناختم و چیزی در سینه ام چنگ افکند و چیزی سینه ام را فشرد
و من همه نیرو بودمءبادبان برافراشتمءآفتاب بادبان مرا برافراشت و من تن به آفتاب سپردم و غرور در من پا گرفت و آرزو های خفته سر برداشت...میدانستم تا پایان جهان خواهم رفت و بشارت آفتاب را تا مغرب های جاودانه خواهم برد



